تبليغاتX
هذیان های یک دیوانه !!


هذیان های یک دیوانه !!





















 -  اول خیال می کنی پروانه است

-   به خاطر منجوق دوزی ِ یقه اش ، نه ؟

-   شاید

و دستهایت را

مثل دو شاخه

از دو سوی تنت می کنی هوا

و بعد هم خیال می کنی که یقینا

در چشم های او شده ای یک درخت

- چیزی در این حدود  ، مگر نه ؟

- بله دقیقا

- خب ، بعد چی ؟

- هیچی ، او هم خیال می کند تو درختی

- جدا ؟ بدون برگ ؟!

- آری .بدون برگ

( در عالم خیال این نقص ، چیز مهمی نیست )

-  خب ، بعد ؟

-  هیچی ، یکراست می آید و می نشیند روی شاخه « تو»

-  خب ، بعد ؟

-  هیچی ، حالا تو یک درختی

او هم یک پروانه

که روی شاخه « تو » نشسته

-  تا کی ؟ برای چه مدت ؟

-  خیلی زیاد

آنقدر تا تو فکر کنی موریانه است

و او هم خیال کند که تو هیزم هستی !!!

(حافظ موسوی )

نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت توسط ستاره ای در شب| |

من اینجا دراز می کشم و فکر می کنم و کتاب می خوانم

فروغ می خوانم آن هم از دیوان شعرش که هدیه ی تو بود .

مصدق را بیشتر می خوانم ، وقتی دبیرستان بودم فروغ را از بَر می کردم ...

فروغ را دوست داشتم

اما بعدها تو دوست داشتنی تر شدی . حالا هم همینطور

من اینجا دراز می کشم و فکر می کنم

فکر می کنم مدام که تو آنجا چه می کنی ، زیاد فکر می کنم

 و گاهی حس می کنم این همه فکر به چه درد می خورد

حتی در صندوقچه های قدیمی مادربزرگ هم دیگر نمی شود جایشان گذاشت

من اینجا دراز می کشم و به تکه ای از آسمان که دزدیده ام نگاه می کنم

با همان سه ستاره

نمی دانم چرا ...از فکر خیالاتی شده ام شاید

خیال می کنم دو تا از ستاره ها رو کسی ازم دزدیده ،

اما این تکه ی آسمون رو با همون ستاره اش

با این نوشته ها شاید گذاشتم داخل یکی از صندوقچه ها

من اینجا دراز می کشم و فکر می کنم

مادربزرگ وقتی رفت یادش رو با صندوقچه هاش اینجا جا گذاشت

اما من حتی یک صندوقچه هم برای جا گذاشتن این همه خاطره ندارم

من اینجا دراز می کشم و فکر می کنم روزی جایی شبیه اینجا دراز کشیده ام

بی هیچ فرصتی برای فکر کردن

حتی به تو ...

نوشته شده در شنبه 1388/06/21ساعت توسط ستاره ای در شب| |

من با دو کلام ، دو حرف ، دو گونه زار

گفتگوی عشق را زمزمه می کنم

حرفی ساده برای شما ...

حرفی مفت برای خودم .

اما نمی دانم ،

نمی دانم مرا کدام گریه به رویای روزگار خواهد سپرد؟!

...

من بسیار گریسته ام

برای سادگی های همسایه ، برای حماقت های بسیارم !

سید علی صالحی

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت توسط ستاره ای در شب| |

من در این حوالی پرسه می زنم

و دلتنگی مُدام در من ...

بیقرارم می کند این بیخیالی ِ این روزها

خیال میکنم تهی شده ام

از تمام آنچه به من انسانیت می بخشید

....

 

-- خطاب به تو که نامردی کردی !!!

فکر نمی کردم بذاری زار و زمین گیر بشم

فکر نمی کردم که یه روز اینجوری تحقیر بشم

اون همه که دلم برات به آب و آتیش زده بود

حتی اگه سنگ بودی دلت به رحم اومده بود

تو فکرتم اما دلم هی میگه فکرشم نکن

یکم به فکر تو نبود پس دیگه فکرشم نکن

 

نوشته شده در جمعه 1388/04/26ساعت توسط ستاره ای در شب| |


Design By : Night Skin